برگ چهل و یکم
سلام دختر نازم
بعد مدتها بالاخره فرصت شد تا من دوباره برات بنویسم .... از ماه آخر بارداریم شروع میکنم .
ماه آخر دیگه یه کمی واسم سخت شده بود دخترم ... نمیتونستم شبا خوب بخوابم و دستشویی رفتم امانم رو بریده بود .
ولی الان که به اون روزا فکر میکنم دلم تنگ میشه ... خیلی دلم میخواد خدا دوباره این لطف رو بهم بکنه تا من بتونم
یه بار دیگه اون روزای ناب رو تجربه کنم .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ماه آخر هر هفته واسه چکاب دکتر میرفتم . هفته 34 بارداری دکتر تاریخ سزارینم رو تعیین کرد ...
هفته 35 بارداری عروسی دختر خاله مامانی بود ، بعد اینکه آرایشگاه رفتم و حسابی به خودم رسیدم با بابایی
رفتیم آتلیه و عکس گرفتیم عروسی هم خیلی خوش گذشت دخترم ، کلی من و بابایی رقصیدیم ،
تو هم خیلی باهام همکاری کردی عزیزم.
هفته های آخر هم دیگه روز شماری میکردم واسه تولدت ... 
توی هفته 38 بودم ، 12 مهر ، صبح ساعت 5 که رفتم دستشویی توی ترشحاتم رگه خون دیدم ، تا صبح نتونستم بخوابم ...
صبح زنگ زدم به مامان جون ...مامان جون اومد خونمون و ناهار درست کرد . ساعت 12 ظهر دوباره رگه خونی دیدم ...
ساعت 2.5 زنگ زدم مطب و با منشی صحبت کردم گفت بیا دکتر ببیندت شاید نیاز باشه بستری بشی.
ساعت 6 بعدظهر نوبتم شد و وقتی دکتر معاینم کرد گفت شکمت سفت شده و رگه خونی هم که دیدی باید حتما فردا سزارین بشی .
من و مامان جون و بابایی برگشتیم خونه تا خودمونو واسه اومدنت آماده کنیم
خاطره روز تولدت رو توی یه برگه دیگه مینویسم دختر شیرینم....


برگ چهل و یکم 
